تبليغاتX
مکمن عشق. . .


مکمن عشق. . .

بر بوی کنار تو شدم غرق و امیدست / از موج سرشکم که رساند به کنارم

+نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت1:59توسط عماد | |

+نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت1:41توسط عماد | |

واسه ستاره ها مهم نیست بدونن گل من کجاست ، فوقش می خوان من ندوم گلم توی کدومشونه...

+نوشته شده در سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت13:4توسط عماد | |

دوست داشتم بعد از مدت ها کسی صورش را نوازش کند و اشکی از صورتش برگیرد بجای آن دتسمال کاغذی ها خشن دستانی لطیف اشکش را از روی رخسارش برگیرد . می دانستم که این روز ها دلش گرفته ؛ دیریست آغوش گرم مهر ار تنها در یاد هایش از روزگار کودکی بیرون می کشد و می نویسد . خوانده بودم که پژمرده است و دل آزرده . پایان گریه هایش اندوه می ماند و طعم تلخ تنهایی.

گفتم گریه کن...! گیریه کن تا در آغوشت کشم نوازشت کنم. دیوانه خطابم کرد و گذشت. بی حوصله شدم . گیسش را کشیدم و محکم به صورت سردش کوبیدم . هوا ابری بود. چنان زیر رگبار مشت و لگد وجودش را به لجن کشیدم و ضعفش را به رویش آوردم که خسته شدم . آب دهان خونینش را به صورت پرت کرد و از کنارم دوان گذشت . صدای زمین خوردنش را شنیدم و گریه کرد. به سمتش دویدم تا خانه گرم آغوشم را هدیه اش کنم اما از من فرار کرد!!!

+نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1388ساعت16:51توسط عماد | |

 

یک آدمِ لاغرِ دماغ درازِ لامکان...

درست نمی تونم راه برم، لنگ می زنم . طول خیابون دانشگاه رو دارم عصا بدست طی می کنم.تق و تق و طغ!!! مردک نادان تو ماشینش چنان بال و پایین می پره که آدم نمی فهمه داره قربون صدقه می ره یا فهش می ده. صدای داد و فریادش چنان توی ماشین پیچیده که به دعوا بیشتر شبیه تا ابراز محبت . خودش که حسابی جوگیر صداش شده. اگه صداش و میشنیدم شاید دیگه اینقدر مضحک به نظر نمی رسید. دلم می خواد درِ ماشنش رو بارکنم و پشت به فرمون چنان رو دوزانو بپرم رو شکم گندش تا کلش بترکه و مغزش بپاشه رو سقف سمند داغون پاغونش. دوست دارم با خیلی ها این کار رو بکنم اگرم شکم نداشتن چنان با لگد بزنم تو کلشون از پنجره بیفته بیرون.

 تو سرسو* پلوکس و کاستور و مریخ بغض دارن. راستش تنها انجام دادن یک کار هرگز روزمرگی محسوب نمی شه. چند روزیه که اینجا مهمانم ؛ چند ماه دیگه هم خورشید مهمون اونجا میشه. واسه کی مهمه؟! دارم از ارشاد برمیگردم . حسابی بابام در اومده پام درد می کنه اساس . هر از چند گاهی ساق پام رو تومشتم می گیرم و دردم رو می افزایم تا شرایط برام عادی بشه. صداش میاد که می گه :" کی؟ عماد؟! الان معرفی اش می کنم. این آقا زمانی یه پسر بچهِ لاغرمردنیِ زیگیل(!) بود که توی کانون همه سعی می کردن از دست پرحرفیاش فرار کنند. تا اینکه ای دوتا ( من و امیر ) تو دانشگاه هم دیگه رو دیدند و ... الان هم که ما باهم دوست شدیم و دیگه دیگه..." بعد هم تسلسل سخن ادامه داشت . نگاه شیرین تغییر کرده بود . کلثوم هم که هرچی دوست داشت و توی این هفت هشت سال نتونسته بود بگه رو گفت. بهش گفتم " بی انصاف قسمتها ی قشنگ زندگی رو جا انداخته بودی ..." و بعد چشمک و خودزنی ها و خنده ها ادامه داشت. راستش اون چیز خاصی رو هذف نکرد داستان رو اونجور که بو گفت. حیرون مونده بودم که پس اون چیزی که ساخته بودم و اون رفاقت های هفتاد ٬هشتاد ساله که برای همه می گفتم چی بوده؟ دوتایی از خیابون ردم کردند و خداحافظی وبای بای و های های و وای وای... درست اول مکالمه با منصور گوشیم شارژ خالی کرد و خاموش خاموش شد. دم در مهندسی چند تا از الافا رو دیدم میگم حسین٬ علی و ندیدی کار واجب باهاش دارم . میگه برو تو منم میام بوفه دوستی. دلم می خواد اونقدر صورتش رو بکوبم به آسفالت جولوی سردر که هیچی ازش نمونه.آخه الاغ من با علی کار دارم نمی خوام قیافه منحوس تورو ببینم. وقتی می گم علی کجاست . یعنی علی کجاست نه اینکه حسین جان با دوستات بیا ببینمت . قیافه شما (بوق)ها رو که دارم می بینم. میرم تو . منصور( علی) نبود از دست حسین و رفقاش یه جوری در میرم.

اونطرف بزن وبکوبه وملت هم نمی دونن دارن واسه چی خوشحالی می کنن. سعی میکنم برم اون ظرف درست روبه روی دانشگاه ۳. این ور خلوته اونور شلوغ. تانصفه که میرم از سرعت این راننده های دیوانه متعجب می شم و ترس تمام وجودم رو میگیره .یه جوری میشم ، یه جور ناجور. اگر می تونستم جست بزنم شاید رد می شدم اما از خیر کُت و خشک شویی گذشتم و برگشتم . دانشگاه رو تا سر در چوب می زنم. آرو م و با وقار آواز افشاری زمزمه می کنم.یاد اون جمله آقای فرامرزی افتادم که می گفت" موهای سپید برازنده قدم های استوار اند." شاید هم قدم های استوارند که درخور موهای سفید باشند ! نمی دانم . اما این را یادگرفته ام که چیزی که برای من امر ویژه ای است شاید برای دیگران ناچیز یا شاید هم خنده دار باشد پس گاهی باید یا در هن رو گل گرفت یا دم دل رو بست.

اهل زندگی ام . شاید گاهی دلیلی برای زندگی کردن نداشته باشم٬که دارم ، اما خوب دلیلی هم برای مردن ندارم. آفتاب مهربون چنان توی مغزم میزنه و سایم رو با صورت به آسفالت سردر می کوبه که از کرده اش پشیمون میشه. اگر اون راننده ی سمند خودش رو از بیرون می دید حتما خندش می گرفت.

-----------------------------

* وقتی به آسمون نگاه می کنید اونجایی که درست بالای سرتون قرار داره سرسو نامیده می شه.

+نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت13:11توسط عماد | |

گاه از خودم می پرسم چرا این دنیا ی به فنا رفته هنوز پا برجاست؟ چرا با اینهمه ظلم و نیرنگ و حیله و دروغ و دغل بازی در عشق و کثافت کاری خدا این دنیا رو درهم نمی کوبه؟ چرا خدا شعله ای نمی فرسته تا خوب و بد رو با هم کباب کنه بفرسته پی کارش؟ چرا اینهمه خریت ها رو می بینه و از من هم بیشتر می بینه اما باز کاری به کار اینا نداره؟ چرا بابا مون رو در نمیاره؟ و هزاران چرای دیگه که جوابی براشون ندارم توذهن شکل می گره و همچنان توی کوچه پس کوچه ها و ابر بولوار های شهر لنگ می زنم و با خودم زمزمه می کنم.

انگار چیزی توجه مرا را به خود جلب می کند! در کنار اینهمه انسان که که دچار روزمرگی شده اند و روزمرگی حتی گدایی  هایشان را متاثر کرده و به خط راست رساندتشان، سکه ای را دیدم که در هوا چرخ می خورد و دستی ترک خورده و نشسته که برای گرفتنش بی قرای می کرد. شاخه گل سرخی که قلب خسته ای از پا نشسته توان می دهد و دست گرمی که ناچاری را یاری می رساند و دردش رو چاره می کنه . در میان پژمردن جنگل و مرگ قناری ها در قفس؛ امید حیاط برای موری در حلقه سیلاب ها اسیر هنوز هست. این رد و بدل شدن شام الثلاث!!!( بوسه) ها ست که بشر را تا امروز نگه داشته ... اینها را ندیده بودم و آنها را می رسیدم . اینها در میان سیاهی ها گم بودند یا شاید هم سیاهی ها در میان این نیکی ها را باز کرده اند. نمی دانم. خلاصه که جهان و انسان بر این عمود ها استوار است. مهر و امید و عشق و آرزو و آزادی و صداقت هایی که گه گاه کور سویی از آن دیده می شود.

اما این را می دانم که او روزی باز خواهد آمد . کی و چگونه مهم نیست . نکته اینجاست که می آید تمام این خوبی ها را به خود می برد و بجایی می برد که متعلق به آنجا هستند و شاید هم اینجا را برایشان بیاراید تا هم اینجا بمانند و بدی بر جای نماند اما به هر حال روزی می آید و جهان را سوی داد می خواند. این خود عمودیست که جهان بر آن استوار است این امید است.

برای نوشت این پست خیلی عجله کردم به نظرم می شد شاخ و برگ بیشتری بهش داد اما حوصله نداشتم آخه مدتیست که من از سر امن به کنج عافیت از بحر نوشتن ننشتم. به هر حال به نظرم حق این موضوع با این مطلب بجا نیامد.

+نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت14:16توسط عماد | |

قشنگ بود [گل]

عالی بود... کیف کردم ...

انصافا ترکوندی . از زبان دل ما گفتی...

وب خوبی داری. به کلبه خرابه من هم سر بزن[گل] [چشمک]

.

.

.

و هزار جور کامنت دیگه هزاران الطاف لطیف...

افسوس کسی که ما را به او نظر است و نظرش ما را دگرگون می کند نیامد و نمی آید...

چه زیبا سروده سعدی:

"نفسی بیا و بنشین؛ سخنی بگوی و بشنو   که قیامتست چندین، سخن از دهانِ چندان"

+نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت20:18توسط عماد | |

تو در دست ضمخت من بسان گندمی از خوشه خورشید بودی

درون خاک این سینه نهانت کرده ام تا باز در انوار پیشانی پاکت

غسل روحم را ببینم

من از اشکم به تو باریده ام

و با مهرم به تو تابیده ام

امید دارم به روزی که پس از چار فصل پیاپی

در دلم سبز شوی

و من آهسته آهسته در خرمن سرشار مهرت ، غرقه گردم

+نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت13:24توسط عماد | |

خواهش میکنم رحم کن. نمی دانی چه سنگین است عمری بدنبال طبیب درد هایت باشی و بدانی کیست اما به هنگام یافتنش از بیم گناهان گذشته ات به خود مجال سخن گفتن ندهی . که مبادا پاسخت را ندهد تو این یگانه فرصت را از کف بدهی و برود که برود! آری! نه بخاطر من که بخار این دخترک مغموم که بر دستان ناتوان و عاجزم جان میدهد بیا و بر دل من بین که کوه الوند است. فریب کاری هستم که نمی خواهم درو کنم کشته هایم را . مگر تو درمانش کنی که تو این ره را نه صد که یک بار رفته ای. نفسی بیا و بنشین سخنی بگوی و بشنو که ...

ظل ممدود خم زلف تو ام بر سر باد          کاندرین سایه قرار دل شیدا باشد

بیا ای نرگس رعنا، سرگرانیت را خریدارم به نقد جان، اما این کودک را دوا کن یک بار هم که شده کپن مرا نسوزان!!!

گاه زبان آنقدر ضعیف می شود که لیاقت ندارد سخن را بیان کند و گاه سنگینی غم چنان بیتابت می کند که نمی توان آن را بینان نکرد و بر زبان نیاورد.

+نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت0:30توسط عماد | |

چه بسیارند بسیارانی که اندک شان هم زیاد است

چه بسیار اندکانی که زیادشان نیز کم است

و هستند رفته هایی که دنیا از نبودشان نشسته به ماتم است.

+نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت18:21توسط عماد | |